زلزله (10)

پنج شنبه 24 اسفند 1391 . ساعت 8 صیح :

خورشید کاملا در آمده بود و بر خرابه ها خودنمایی می کرد . با خودم فکر کردم خوب شد سگه مرد . با این تجربه اگر من هم بودم اون سگ توی کتاب صادق هدایت (سگ ولگرد ) رو با سم می کشتم . حالا فکر می کردم با این زخم دردناک چه بلایی سرم می آید . با فکر نزدیک بودن مرگ رعشه به تنم می افتاد . احمد با دلسوزی به من نگاه می کرد . با این حال این او بود که زنده می ماند و من می مردم . سرنوشتی محتوم بود . خیلی درد داره ؟ چی .... مردن ؟ نه بابا زخمتو می گم . کجایی بابا من چی می گم تو چی جواب می دی ؟ بریم . آروم بیا . آقا باقر شما جلو برو . اکبر تو هم از عقب مواظب باش . مرده شورها چرا کسی برای کمک نمی آید . مینا خانم لحظه ای ایستاد و از بطری آبی که داشت جرعه ای خورد . احساس تشنگی می کردم . نکنه هاری گرفتم . نه بابا هنوز یک ربع از زخمی شدنم نگذشته . معلومه ترس برم داشته . نکنه خودمو خیس کرده باشم و حواسم نیست ؟ ( دیوار اثر ژان پل سارتر را بخوانید ) به خودم نگاهی کردم . نه خبری نیست . آرام آرام با کمک احمد راه افتادم . مواظب باشید ..............دوباره زمین زیر پایمان تکان خورد . پس لرزه اولی آمد. با خودم گفتم : خونمون .......

/ 0 نظر / 8 بازدید