میشل آدامز (2)

چشمهای نگران زن به اطراف می چرخید . ولی خبری نبود . توی این ساعت روز و ساعت چهار بعداز ظهر کمتر کسی توی خیابان دیده می شد . آرام از درب بیمارستان بیرون زد و سلانه سلانه به طرف ایستگاه اتوبوس که کمی دورتر از درب اصلی بیمارستان بود براه افتاد . ناگهان زنی کولی جلوی رویش ظاهر شد و در کمتر از یک چشم بهم زدن طفل را از دست مادر ربود و به سمت دیگر خیابان دوید . مادر با حالت ناباوری به این صحنه نگاه می کرد . ضعف شدیدی در پاها حس می کرد . قلب مادر شروع به طپش کرد و به یکباره انگار که از خوابی طولانی برخاسته باشد به دنبال زن کولی دوید .....بگیرید ...بگیرید ...بچه ام ولی فایده ای نداشت . زن کولی بسرعت دور می شد . بگیریدش....... صدا در گلویش پیچید . بسختی صدا از گلویش در می آمد . پاها دیگر یاری نمی کرد . اشک از گوشه چشمش بیرون لغزید و با صدائی آهسته که انگار دیگر شنیده نمی شد گفت : ب ...گی.. ری ...دش ....کلمات بزحمت از لبان مادر بیرون می آمد . خدایا ...... بطور کاملا اتفاقی یک پاسبان در جلوی زن کولی ظاهر شد . صورت سرخ شده زن کولی و دیدن زن دیگری در پی او پاسبان را به عکس العملی سریع واداشت . با باتوم جلوی زن کولی را سد کرد و طفل را از دست زن کولی قاپید . زن کولی کاملا بهت زده بود وبا دیدن این وضع به سمت دیگر خیابان دوید و در پیچ کوچه ای ناپدید شد . مادر کشان کشان خود را به پاسبان رساند . ........................

/ 2 نظر / 16 بازدید
llll افکت llll

دستهايت که مال من باشد هيچکس مرا ....دستِ کم نخواهد گرفت به گالري عکس ما هم سر بزنيد منتظرتم http://efect.ir

آلیس

سلام آقا محمد. این داستان از خودتونه؟ صحنۀ دزدیده شدن خیلی خوب پرداخته شده، من واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم، درد و ضعف و بعد یه همچین ضربه ای همین واکنش رو ایجاد میکنه... من خیلی برای باقیش مشتاقم [رویا]