زلزله (11)

پنج شنبه 24 اسفند 1391 . ساعت 8 و یک دقیقه :

خدای من . خونمون ..... احمد یالا راه بیافتیم . به سرعت از میان آوار ها و خاکهای وسط خیابان به سمت کریمخان به راه افتادم . بقیه دنبالم می آمدند ولی فکر و ذکرم پدر و مادر و رضا بود . نباید تنهاشون می گذاشتم . نباید ... از اینجا که چیزی دیده نمی شد . خانه سالمی باقی نمانده بود . چند تا خانه سالم هم با این زلزله دومی ریخته بود . خونمون کجاست ؟ نزدیک به بیست دقیقه راه آمدیم تا اینکه به مکانی رسیدیم که به نظر خانه مان بود .خشکم زده بود . توان حرکت نداشتم . چیزی از خانه نمانده بود . احمد ... این حرف را گفتم و رو زمین نشستم . چه کار کنم . چه کار کنم .خدایا ........

باقر . اکبر بیایید اینجا را جستجو کنیم . احمد خاکها را با دست پس می زد . باقر و اکبر هم شروع کردند . مینا خانم بالا سرم آمد و با ناامیدی که در صورتش بوضوح دیده می شد گفت : دکتر . ... با یاس نگاهی بهش کردم و با زحمت بلند شدم و رفتم کمک بچه ها . کلاش باقر رو دیدم که رو زمین گذاشته بود . فقط یک گلوله کافی بود . اگر به شقیقه ام می زدم خیلی عذاب نداشت . چند ثانیه و بعد خلاص . بهتر از این درد و رنج بود . از اینکه این فکرو کرده بودم پشیمان شدم نه از اینکه از مرگ می ترسیدم . نه . به خاطر اینکه کماکان چیزی من رو به این دنیا وابسته می کرد و ترس از عذاب آن دنیا به خاطر خودکشی .........................  کاش کمک می رسید . باقر صدا زد بیایید . دستی از زیر خاک پیدا کرده بود . آه .... سریع رفتم و با کمک اکبر بقیه جسد را از زیر آوار بیرون آوردیم . صورت جنازه را روی صورتم گذاشتم و بدنش را در آغوش گرفتم . نفسم بیرون نمی آمد . اشک ها بر پهنه صورتم جاری شد .  مادر.......................

/ 0 نظر / 9 بازدید