زلزله (12)

پنج شنبه 24 اسفند 1391 . ساعت 9 صبح :

احمد کنارم آمد و زیر بغلمو گرفت و به هر زوری بود بلندم کرد . نمی توانستم از مادر جدا شم . باقر اسلحه اش را برداشته بود . مطمئن بود که با یک گلوله خودمو می زنم . مدیریت روح و روان در این حالت بسیار مشکل بود . ناامیدی در وجود همه مان موج می زد . احمد مگه نگفته بودن زلزله اهر و تبریز و ورزقان به زلزله تهران ربطی نداره ؟ مگه نگفته بودن گسلها دورن ؟ پس چرا اینقدر خرابی ؟ چرا آماده نبودیم ؟ مگه نگفته بودن گاز تهران ظرف چند ثانیه قطع می شه ؟ پس این آتشها از چیه ؟ چرا ؟ چرا ؟ تو بغل احمد جا گرفته بودم و داشتم گریه می کردم . رضا و بابا هم الان زیر این آوارها هستند . جرات نداشتم خاکها را کنار بزنم . روبرو شدن با جسد پدر و برادر در این حال بسیار مشکل بود . دیگر توانی نداشتم . ......

اکبر و باقر دوباره شروع به جستجو کرده بودن . احمد و مینا خانم کنارم نشسته بودند . به افق نگاه می کردم . به خرابه هایی که تا همین دیروز محل زندگی و رفت و آمد مردم و خنده بچه ها بود و حالا به تلی از خاک تبدیل شده بود و جنازه ها همچنان زیر آوار بودن. اگر کسی از ضربات آوار هم در ابتدا جان بدر برده بود الان دیگر حتما خفه شده بود . چقدر کشته داریم ؟ با این حجم خرابی بالای 7 تا 8 میلیون . زلزله شب آمده . همه هم خواب بودن . یک دهم جمعیت ایران در چند ثانیه مردن . ..........................

/ 0 نظر / 7 بازدید