زلزله (13)

پنج شنبه 24 اسفند 1391 . ساعت 9 و ده دقیقه بامداد :

تازه از 7 نفری که در این محدوده زنده مانده بودیم یک نفر را سگها کشتن ( هادی ) . اگر از بی غذایی یا بی آبی نمیریم از دست جانوران وحشی چه کار کنیم . اکبر و باقر هنوز در حال کندن بودن . چیزی پیدا نکرده بودن . این آوارها را که با دست خالی نمی شد براحتی جابجا کرد . این خاکها آرامگاه ابدی خیلی ها می شوند . بچه ها ول کنید فایده نداره . من این جمله را گفتم و بلند شدم . احمد هم بلند شد . باید بریم . مطمدن هستم که کسی زنده نمانده . جسد مادر را داخل یکی از کیسه ها گذاشتیم  . احمد گفت اگر این طوری ولش کنیم ممکن است جانوران بهش حمله کنن . دوباره جسد را داخل یک گودالی که کندیم گذاشتیم و خاکها را رویش ریختیم . تابلوی شهرداری که رویش نوشته شده بود کریمخان را توی خاک به عنوان نشانه فرو کردم . احساس بدی داشتم . نمی خواستم برم . بچه ها منتظر بودن . می تونستم درک کنم . چاره ای نبود . براه افتادیم .....................

/ 0 نظر / 9 بازدید