داداش

داداش

 

علی بچه شری بود . من هم بودم . البته اینو ناظممون می گفت . کار مهمی هم نکرده بودیم . علی روی صندلی خانم معلممون که بی حجاب بود میخ گذاشته بود . یکی از بچه های کلاسمون به اسم  لطیفی هم علی رو لو داده بود و من هم سر لطیفی را شکسته بودم . داداش لطیفی هم که کلاس پنجمی بود قشون کشی کرده بود و با دو سه تا از دوستاش منو زده بود . خلاصه این میخ کوچک کل مدرسه را به جان هم انداخته بود . صبح مثل هر روز باتفاق علی که خونشون با ما سه خونه  فاصله داشت وارد کوچه خیام شدیم . تابلوی قراضه مدرسه جلویمان ظاهر شد . امروز بنظر جوردیگری بود . نسیم صبح گونه هایمان را نوازش می داد و مطمئن بودم که لپ های هر دومون گل انداخته است . زمستان آخرین نفس های خود را می کشید و نور خورشید آرام آرام برروی نوک کوههای شمالی شهر خودنمایی می کرد . پاورچین پاورچین وارد مدرسه شدیم . بچه ها دور و بر می پریدند و هر کدام سرگرم بازی خود بودند . اکبر خرخون کلاس طبق معمول گوشه حیاط نشسته بود و کتاب جلوش باز بود . بوی خوش چوبهای بید که در حوض وسط حیاط گذاشته بودند تا خیس بخورد هر دویمان را مست کرد . اینها همه نوید بخش فرا رسیدن روز خوبی بود . دنگ دنگ دنگ .....با صدای زنگ همه سراسیمه به خط شدیم . ناظممون خیلی سختگیر بود . همیشه دستشو مشت می کرد و بعد شترق .... چنان به وسط مغز بچه ها می کوبید که تا چند ثانیه بچه بیچاره هاج و واج می ماند که چه بلایی سرش آمده و بعد چرخ می خورد و تالاپ نقش زمین می شد . صف ها منظم شده بود . آقای ناظم مثل سرداری فاتح بالای سکو ایستاده بود و قیافه رنگ پریده بچه ها را نظاره می کرد . چیزی به بازنشستگیش نمانده بود .  بعد نعره کشید . اکبر ... جواد ...بیایید . د جون بکنید . دو طفل بیچاره با رنگ زرد از سکو بالا رفتند و با ترس و لرز کنار ناظم ایستادند . ناظم خم شد و در گوششان چیزی گفت . نشنیدم چی گفت ولی اکبر دماغشو بالا کشید و سلانه سلانه براه افتاد . کفش ناظم باسن جواد را نوازش داد . د ..برو دیگه توله سگ . منو نگاه می کنه ...جواد مثل قرقی پرید و به طرف کلاس دوید . ناظم دوباره چرخید و نگاه سنگین خودش را روی صف ها انداخت وتک تکمان را برانداز کرد .اکبر و جواد هن و هن کنان یکی از نیمکت ها را کول کرده بودند و به طرف سکو آمدند و آن را جلوی ناظم بر زمین گذاشتند . ناظم نیمکت را بلند کرد و چپه گذاشت روی زمین . طناب باریکی از جیبش در آورد . علی محمودیان و محمد جانگداز .....رنگم پرید . احساس ضعف کردم . دست علی را گرفتم و آرام آرام به طرف ناظم براه افتادیم . بچه ها مثل اینکه دو نفر محکوم به اعدام را می برند با چشمانشان ما را بدرقه می کردند . خوب خوب چشمم روشن . ... پس شما وروجک هایید که آروم و قرار ندارید . توله سگ ها . تو پسر دراز بکش . علی خواست به طرف نیمکت برود ولی با دستم جلوی علی را گرفتم . نه آقا ....اول من .. اول منو بزنید . ناظم گفت : به به بی پدر تعارف هم می کنه . بخواب توله سگ . با حرکتی آکروباتیک لنگ هایم را به دو پایه نیمکت بست . تازه قضیه چوبهای بید توی حوض را فهمیده بودم . مستی از سرم پرید . چوب بید بالا رفت و صفیر کشان کف پایم را نوازش کرد . اشک تو چشمهام حلقه زد . به علی نگاه کردم . علی رویش را برگردانده بود تا اشکهایم را نبیند . از ضربه پنج به بعد ناله هایم شروع شد . آقا .. تو رو خدا ... نزنش . علی نشسته بود و دستهایش را دور پاهای ناظم  حلقه کرده بود . نوبت تو هم می رسه . ...ناظم این رو گفت و خم شد و پاهای من را باز کرد . حالا نوبت علی بود . نمی دونم چرا به علی سه تا بیشتر زد . ظهر ناله کنان از در مدرسه زدیم بیرون . زیر بغل همدیگررا گرفته بودیم و با هر قدمی آخ می گفتیم . ازلابلای اشکهایمان به هم نگاه می کردیم و نمی دونم چی شد که هر دوتامون پقی زدیم زیر خنده . درحین اشک ریختن می خندیدیم . حس عجیبی داشتیم . حس می کردیم که شکست نخورده بودیم هر چند خوب کتک خورده بودیم . برنامه بعدی آماده بود . خط انداختن روی پیکان آقای ناظم ...........واقعا آقای ناظم حق داشت . بچه های شری بودیم.

.............................................................................................................................................................

شاد و شنگول به هوا می پریدیم . کارنامه های ثلث سوم را داده بودند . ننه ننه ..... مادر نمراتمان را برانداز می کرد . به به ... به به .. همه نمره هاتون بیسته . انضباط هم که هر دو تاتون روی هم بیسته ! آفرین .. احسنت . ننه ننه حالا یک ده که اشکال نداره . آره خدا بزرگه . باز جای شکرش باقیه که بیرونتون نکردن . پدر علی از بازاری های معتبر شهر بود . بابای من هم سروان بود . شاید به اعتبار پدر علی کاریمون نداشتن . حالا تابستان بیکار بودیم . ولی شهر آشفته بود . هفده شهریور علی با ناراحتی آمد خونمون . امروز تو تهران چهار هزار نفر رو شهید کرده بودند و از قیافه علی می خوندم که تو دلش غوغایی بر پا است . ما هم  باید کاری می کردیم .

.............................................................................................................................................................

سه روز بعد رفتم خونه علی . کبری خانم درو باز کرد . سلامی کردم و رفتم تو . گفتم : کبری خانم مامانم می گه می شه یک تک پا بیائین منزل ما. چی شده محمد جان . نمی دونم . صبح چند تا آقای کت شلواری با بنز آمدند سراغ بابام . نمی دونم مامانم برای چی گریه می کنه . گفت اگه می شه یک سر بیایین . تا آن موقع چیزی راجع به ساواک نشنیده بودم . بابام رو برده بودن . علی چیزی نمی گفت . زندگی سخت شده بود . مادر با سه تا بچه قد و نیم قد تنها مانده بود . همیشه عصرها با علی می رفتیم بیرون . وضع علی اینها خوب بود ولی با این حال همیشه به کمک من می آمد . بیشتر سر چهار راه حافظ که مردم رد می شدند می رفتیم و شبها با دستهای سیاه از واکس کفش بر می گشتیم . من واکس می زدم و علی کفشها را برق می انداخت . خدا رو شکر بد نبود . آخر شب با پنج تومان بر می گشتیم . چهار تومان به مامان می دادم و یک تومان برای خرید واکس نگه می داشتم . عصرها تا بیکار می شدیم و مشتری نبود با علی کلی حرف می زدم . علی از وضع بازار و اعتصاب می گفت . پدر علی هر روز اخبار جدیدی می داد و من هر روز مشتاق بودم که چه خبره . پدرعلی پیگیر کار بابام بود ولی خبری نبود . حتی نمی دونستیم کجا هست . پدر علی می گفت احتمالا بردنش تهران . ولی نه نامه ای و نه خبری از بابا نبود . تازه فهمیده بودم بابام رفته اسلحه خانه و تمام فشنگها را برده تو بیابون از بین برده . مهرماه رفتیم مدرسه . مدرسه حال و هوای دیگری داشت . آقای ناظم تصادف کرده بود و بچه ها می گفتن چلاق شده . حتما نفرین شماها گرفتش . ما ؟ اصلا . مسلما نه من و نه علی هیچکدوم نفرینش نکرده بودیم . حتی کتکهایش شیرین بود ولی فعلا از کتک خبری نبود .

تق تق .....کیه ؟ اومدم . محمد بدو . چی شده . هیچی مرتضی اخباری و برو بچه های کوچه بالایی جیلی رو گرفتن بیا ببین . جیلی ؟ جیلی سگ ماده ای بود که توی خرابه نزدیک خونه اقدس کوکبی پیرزن ته کوچمون زندگی می کرد . اقدس خانم بچه نداشت و بیشتر مردم کمکش می کردن . حسن آقا بابای علی را خبر داشتم که به حاج خانم کمک می کنه . حسن آقا همیشه می گفت : اقدس خانم زن مومنیه . بیشتر من وعلی براش خرید می کردیم . جیلی تازه زاییده بود . ده تا توله . همیشه وقتی توله های جیلی را می دیدم یاد تکیه کلام ناظممون می افتادم . توله سگ . با علی دویدیم سر کوچه . مرتضی عکس شاه رو که از کتاب درسی کنده بود با نخ محکمی دور گردن جیلی بسته بود . یکسری مردم هم تو خیابان جمع شده بودن و داشتن شعار می دادن . اقدس خانم با قامتی خمیده و با چادری وصله پینه زده آمده بود سر کوچه و به ما نگاه می کرد . مرتضی سگ بیچاره را ول داد و سگه که از صدای جمعیت ترسیده بود هراسناک به این طرف و آن طرف می دوید. علی داد زد : مرتضی ....این سگه که ماده است حداقل عکس فرحو می زدی . مرتضی غرید: مگه شماها وکیل وصی سگهایید. بیچاره یک روز دلش خواسته شاه بشه شما نمی گذارید ؟ و خنده ای سر داد ...........گاردیها...کامیون ارتشی از سر خیابون پیچید . جمعیت از هر طرف متفرق شدن .تق تق تق ......... صدای گلوله در فضا پیچید . من و علی افتادیم توی جوی آب . صدای رگبار می آمد . آب دهنم خشک شده بود . صدای جیغ و فریاد و همهمه می آمد . ماشین ارتشی از خیابان رد شد و به طرف دیگر خیابان رفت و پیچید توی خیابان بغلی . سرمو آهسته آوردم بالا . همه جا سوت و کور شده بود . علی بلند شو . رفتن . آهسته آهسته از جوی آب آمدیم بیرون و به اطراف نگاه کردیم . خشکمان زد . اقدس خانم به رو افتاده بود زمین . دویدیم و با زحمت برش گردوندیم . سر اقدس خانم روی پاهای علی بود و دیدم که به علی نگاه می کنه . دست اقدس خانمو گرفتم . اقدس خانم دستمو فشار داد و بعد شل شد . جوی باریک خون از سینه پیرزن بیرون می آمد . نفسم بند آمده بود . ما اقدس خانم رو مثل مادربزرگ دوست داشتیم . هر وقت براش نون می گرفتیم ما رو دعوت می کرد و از زمان های جوانی و دوران رضا شاه می گفت . گاهی برایمان داستان تعریف می کرد . داستانهایی که الان می فهمم سرشار بود از رشادت و مردانگی مردم این سرزمین . سرمو روی شانه های اقدس خانم گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم ....مادر........جمعیت دوباره جمع شدن و دورمون حلقه زدن . مگه می شد ما رو از اقدس خانم جدا کرد .

.............................................................................................................................................................

فردا تولد علی هم بود . خیلی کار داشتیم . باید کوچه رو آذین می بستیم . فردا امام می آمد . اگه بابا بود حتما من رو می برد . حسن آقا رفته بود تهران وعلی دلخور بود که چرا باباش نبردش . می دانستیم که حسن آقا کلی گرفتاری دارد و چون جزو ستاد استقبال از امام بود مسلما ما تو دست و پا بودیم . فردا صبح زود یک جعبه نقل برداشتم و رفتم در خونه علی . علی یکی ازعکسهای امام را روی چوب بلندی که از قد خودش بلندتر بود وصل کرده بود . خونه حسن آقا تلوزیون داشتند و داشتند مراسم ورود امام را پخش می کردند . ساعت نه و سی و سه دقیقه که شد امام از سکوی هواپیما پایین آمد و همان موقع حال عجیبی به من و علی دست داد . هورا کشیدیم و همدیگر رو تو آغوش گرفتیم . علی جان تولدت مبارک . علی جان ورود امام مبارک . برنامه ناگهان قطع شد و دوتامون دویدیم توی خیابون . ماشینها بسرعت رد می شدند و بوق می زدند . تمام شهر غرق در سرور و شادی بود . سرجعبه نقل را باز کردم و نقلها را پرت کردم به طرف اتوبوسی که رد می شد . مردم از پنجره اتوبوس دست تکان می دادند. نقلها به بدنه اتوبوس خورد و کمانه کرد . درق....یکی از نقلها درست خورد وسط پیشونیم . نقش بر زمین شدم . علی آمد بالای سرم . کله ام باد کرده بود . بیا این هم اولین زخمی دوازده بهمن ...........

من و علی بعد از مدرسه نهار که می خوردیم میزدیم بیرون . آقا تقی نفت فروش سر خیابان برق بود . با بابای علی دوست بود . دو ساعته باید کلی نفت رو تو محله پخش می کردیم . آقا تقی تمام آدرسها را می داد . فاطمه خانم کوچه سوم ...کربلایی جواد کوچه هفت و غیره ... پانزده بهمن بود که زنگ در خانه ای را زدیم تا نفت بدیم . سلام خونه امیر آقا؟ خانم مسنی در رو باز کرد . بفرمایید تو . دست شما درد نکنه . ااااااا.....علی این کفشها آشنا نیست ؟ به کفشهایی که رو جا کفشی بغل در بود اشاره کردم .ااااااااچرا . ببخشید مادر .آقاتون خونست؟ بله مادر . زمینگیر شده . چی کار می کنن؟ ببخشید چکاره بودن ؟ ناظم بودن . ناظم !!!!!!!!!!!!!!!می تونیم ببینیمشون . آره بفرمایید . بفرمایید . با ترس ولرز وارد راهرو شدیم .خونه کهنه و قدیمی بود . یک راهرو با یک اتاق در ته راهرو . ته اتاق تخت گذاشته بودن و یک چراغ علاءالدین روی گلیم کهنه وسط اتاق خانه را گرم می کرد . با علی رفتیم و کنار تخت نشستیم . سلام . آقای ناظم رو تخت خوابیده بود . ضربه مغزی شده بود و کاملا فلج بود . کف پاهام شروع کرده بود به سوختن . بیاد چوبهای بید خیس خورده افتادم . می خواستم محکم بزنمش . به علی نگاه کردم . دستهای آقای ناظم رو گرفتیم و فشار دادیم . سرمو روی سینه آقای ناظم گذاشتم و شروع کردم به گریه . آقا جون ....آقای ناظم به ما نگاه می کرد . نمی تونست حرف بزنه ...قطره اشکی از گوشه چشم آقا سرازیر شد . ما خیلی وقت بود که آقا رو بخشیده بودیم .

.............................................................................................................................................................

بیست و سوم بهمن بابا اومد . صبح بود . من و علی خونه نبودیم . از پریروزصبح خونه مرتضی کوکتل مولوتف درست می کردیم . همه جونمون بنزینی و صابونی بود .اول حسن آقا خبر داد که بابا آزاد شده . مردم ریخته بودن و زندانیهای در بند ساواک را آزاد کرده بودند . حسن آقا در خونه آقا مرتضی را که زد از جا پریدم . حدس زدم که حتما خبری شده . من و علی یک نفس تا خونمون دویدیم . دیروز ساعت چهار بود که صدای آهنگ پیروزی انقلاب را از تلوزیون شنیدیم . سر از پا نمی شناختیم . شیرینی بود که تو محل پخش می شد و صد البته در موقع پخش کردن هم من و هم علی دل سیری از عزا در می آوردیم . همیشه حسن آقا می گفت این جعبه های شیرینی که از قنادی ها می گیرین چرا سرش بازه و ما ملچ ملچ کنان می گفتیم ما که نمی دونیم . حالا که بابا آزاد شده بود جشن ما کامل شده بود . خدایا ممنون ...............

.............................................................................................................................................................

علی صدای خوبی داشت . جلسات قرائت قران را همیشه اداره می کرد . تا جلسه شروع می شد می دوید و پارچه قرمز رنگی  دور پیشونیش می بست . این چیه؟ خون من مگررنگینتر از خون حسینه . اینو از کجا آوردی . بدجنس یکی هم برای من درست می کردی و علی همیشه به این حرف من می خندید . زندگی بازهم سخت شده بود . بابا جبهه بود . همیشه چشمام به در خونه بود . با هزار زورو پا درمیانی سال 64 رفتیم نام نویسی . من کارهای امدادیم خوب بود وعلی کارهای فنی . هر طور که می شد باز هم کسی نمی تونست ما رو از هم جدا کنه . تو یک گردان بودیم . علی بیسیم چی شده بود و من امدادگر. علی اگه زخم و زیلی شدی می دوی می آیی پیش من . تو هم خواستی هر جا زنگ بزنی می دوی می آیی پیش من و هر دو غش و ریسه می رفتیم . بابا شیمیایی شده بود و من برگشتم تا سر و سامانی به اوضاع بدم . بیشتر بیمارستان ساسان بودم . شب تا صبح کنار بابا بودم . اکسیژن و اسپری . علی گاهی زنگ می زد ولی الان یک هفته است ازش خبری ندارم . امروزسیزده خرداده . فردا یک زنگ به حسن آقا می زنم .

.............................................................................................................................................................

سلام علی جان . خوبی داداش . آمدم ساوه . حالا نزدیکتم . می تونم بیشتر بهت سر بزنم . تا شهریار راهی نیست . البته تنها نیستی . بابا حسن هم کنارته . می نشینم . از لابلای اشکهایم روی سنگ مزار را می خوانم . شهید علی محمودیان . تولد دوازده بهمن چهل و هشت . شهادت چهارده خرداد شصت وشش شلمچه . خون من مگررنگینتراز خون حسینه . علی جان روزی که امام آمد تو آمدی وروزیکه امام پر کشید تو هم رفتی . همه بچه های کلاس بهت سلام می رسونند . اکبردانشیار دانشگاه منابع طبیعی کرجه . جواد راننده اتوبوسه . لطیفی هم بروجرد رستوران داره . مرتضی معاون ایران خودرو است . دیشب بهشون زنگ زدم گفتم می خواهم بیام دیدنت . از جانب تو دسته گلی روی مزار آقا ناظم گذاشتم . بگو که بخشیدیمش . خداحافظ .

/ 1 نظر / 9 بازدید
آلیس

خیلی قشنگ بود مرحبا. میگم این نوشته راسته آقای جانگداز؟؟ یعنی شرح حال واقعیه؟؟ اگر راسته میتونم ازتون سؤال کنم که هنوزم اعتقادتون مثل قبل هست یا خیر؟