زلزله (14)

پنج شنبه 24 اسفند 1391 . ساعت نه و یازده دقیقه صبح :

با اینکه قصد رفتن داشتم ولی توان حرکت نداشتم . می دانستم بابا و رضا زیر آوارند ولی چه کار می تونستم بکنم . مجبور بودیم برگردیم به سمت میدان ولی عصر تا اینکه به کمکمون بیان . اگر تا شب کسی نمی آمد باید یک سر پناه درست می کردیم تا بتونیم زنده بمونیم . به سمت میدان براه افتادیم . نیم ساعتی طول کشید تا به میدان رسیدیم . از تعجب خشکمان زد . مصطفی و محسن رو زمین افتاده بودند . سریع دویدیم و من بالا سر مصطفی رفتم . مصطفی با چشمانی باز و بی حرکت به آسمان نگاه می کرد . رگه خونی از سینه اش به سمت زمین جاری شده بود . تیری به قلب و به شکمش خورده بود . محسن هم مرده بود . با یک زخم گلوله روی پیشانی . کی اینها رو کشته بود . خدای من . به اطراف نگاهی کردیم . هیچ خبری یا جنبده ای نبود . یعنی چه ؟ احمد که بالا سر محسن بود بلند شد . باقر تفنگشو جابجا کرد و ضامن اسلحه اش را آزاد کرد . از زلزله زنده مانده بودیم ولی حالا ممکن است هر لحظه از یک جایی گلوله هم بخوریم . باقر آهسته اشاره کرد . چی ؟ خفه . بخوابید رو زمین . هاج و واج دراز کشیدم . چه خبره ؟ احمد در حالت دراز کش با سر به روبرو اشاره کرد . پشت خرابه های سمت بالای میدان چند نفر در حال نزدیک شدن بودن ......................................

/ 0 نظر / 7 بازدید